همسایه

خانم همسایه همه ی ساختمون رو خبر کرده بود به خاطر بد شدن حال شوهر سرطانیش. با همسایه ها زیر بغلش رو گرفتیم تا آبولانس دم در بردیم… چند ماهی گذشت. الان بوی شیرین حلوای مجلس ختم، ساختمونو برداشته… خیلی سخته غم از دست دادن شریک زندگی… کاشکی…

نوشته شده در ۱۶ اسفند ۱۳۹۲ توسط سپهر | پاسخ دهید

اسم

چه خوبه که پدر و مادرها یه اسمی روی بچه شون بذارن که بعدها که بچه بزرگ شد لازم نباشه یه اسم دیگه برا خودش انتخاب کنه و به اون اسم صداش بزنن.

نوشته شده در ۱۲ آذر ۱۳۹۲ توسط سپهر | ۱ پاسخ

اعتقادات

دو سال پیش توی همین روزها بود که سربازیم تموم شد. همیشه اصلاح اعتقاداتم رو مدیون دوره سربازیم هستم.

اندروید

این نرم افزار اندروید وردپرس رو خیلی دوست دارم. هرچند ازش خیلی کم پیش میاد استفاده کنم.

نوشته شده در ۲۸ شهریور ۱۳۹۲ توسط سپهر | پاسخ دهید

صدا

همین که دیگه صدای احمدی نژاد رو نمی شنویم خودش خیلیه!

نوشته شده در ۲۴ مرداد ۱۳۹۲ توسط سپهر | پاسخ دهید

پیری

مادربزرگ عزیز دیگه نمیتونه رو پاهاش راه بره و دائما رو تخت خوابیده. بیچاره حوصله ش سر میره. من اگه پیر شدم و اینجوری شدم فقط یه تبلت اینترنت فعال بهم بدین، خودم کیف دنیا رو می کنم هیچوقت هم حوصلم سر نمیره!

نوشته شده در ۱۸ مرداد ۱۳۹۲ توسط سپهر | پاسخ دهید

انتخابات

ویرایش شد!

خب حرفم رو پس میگیرم!

اشکالی داره؟!

شاید با این نتجه فرجی شد! خدا رو چه دیدی!

نوشته شده در ۲۰ خرداد ۱۳۹۲ توسط سپهر | پاسخ دهید

واکسی

بعد از n سال گفتم برم پیش یکی از این واکسی های کنار خیابون یه واکسی به این کفشهای بدبختم بزنه! هیچی دیگه کفشا رو دراوردم دادم بهش و کارشو شروع کرد. حین اینکه داشت واکس میزد جای وایسادنم رو عوض کردم. آخرش گفتم چقدر میشه و پول رو به سمت دراز کردم دیدم دستشو به سمت جای قبلیم دراز کرده! گفتم عمو من این طرفم! نگو یارو مشکل کم بینایی داشته!!
دیدم یه جور خاصی داره واکس میزنه ها!!

نوشته شده در ۲۸ فروردین ۱۳۹۲ توسط سپهر | پاسخ دهید