دانشجوی ارشد

از سر بی هدفی نشستم خوندم واسه کنکور ارشد. حالا هم که قبول شدم و دانشگاه میرم، نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت. بس که اساتید سخت میگیرن. ظاهرا ارشد خوندن همین مدلیه! اما بعضی وقتا فکر می کنم میبینم بازم خوبه. شاید از این رخوت و روزمرگی دراومدم…
هرکی ازم می پرسه چیکار میکنی هنوز میگم سر کار میرم. هنوز دانشجو شدن مجدد رو به رسمیت نشناختم!
راستی همزمان با ورودم دانشگاهمون هشتاد ساله شد. تولدش مبارک!

همسایه

خانم همسایه همه ی ساختمون رو خبر کرده بود به خاطر بد شدن حال شوهر سرطانیش. با همسایه ها زیر بغلش رو گرفتیم تا آبولانس دم در بردیم… چند ماهی گذشت. الان بوی شیرین حلوای مجلس ختم، ساختمونو برداشته… خیلی سخته غم از دست دادن شریک زندگی… کاشکی…

روزنوشت های سپهر