درخت

دیدم در آن
کویر درختی غریب را

محروم از نوازشِ یک سنگِ رهگذر

تنها نشسته ای،

بی برگ و بار، زیر نفس های آفتاب

در التهاب،

در انتظار قطره ی باران

در آرزوی آب.

ابری رسید،

– چهر درخت از شعف شکفت.

دلشاد گشت و گفت:

«ای ابر، ای بشارت باران!

آیا دلِ سیاه تو از آهِ من بسوخت؟»

غرید تیره ابر،

برقی جهید و چوبِ درخت کهن

بسوخت!


چون آن درختِ سوخته ام در کویر عمر

ای کاش،

خاکستر وجود مرا با خویش،

می برد باد،

باد بیابانگرد.

ای داد،

دیدم که گردباد

حتی

خاکسترِ وجود مرا،

با خود نمی برد.

حمید مصدق (۱۳۱۸ – ۱۳۷۷)

سیزده بدر

سیزده بدر امسال خیلی بهم خوش گذشت. با اینکه برنامه این روز مثل هر سال بود اما خیلی بیشتر از سالهای قبل خوش گذشت. گزارش این روز رو براتون می نویسم.

محل انتخاب شده برای گذروندن این روز مثل هر سال یه باغ کم درخت بود در حوالی کرج. تقریبا ساعت ده و نیم صبح همه در محل حاضر شده بودند که شامل من، پدر و مادر عزیز، برادر عزیز، خانواده عمه و عموها میشد.
اولش یه کم فوتبال بازی کردیم از نوع گل کوچیک و به سبک دخترونه (توضیح اینکه اکثر بچه های فامیل پدریم دخترند و تو سن و سال خودم) که چون فوتبال مورد علاقه بعضی دخترا قرار نگرفت، با رای گیری به این نتیجه رسیدیم که وسطی بازی کنیم. از اونجایی که من در بازی وسطی مهارت کافی رو ندارم، سریع می سوختم و از بازی خارج می شدم.
تا ظهر وسطی بازی کردیم. بزرگترهای فامیل آتیش روشن کرده بودن و توش سیب زمینی ریخته بودن. اومدیم سیب زمینی خوردیم و صبر کردیم تا پیش غذا که جوجه کباب بود پخته بشه. بعد از جوجه کباب – که خیلی خوشمزه بود و خیلی چسبید – سفره های ناهار کنار هم پهن شدند. هر خانواده ای برای خودش غذا اورده بود که البته از غذای همدیگر هم می خوردن.
بعد ناهار یه کمی استراحت کردیم و وقتی خستگی بچه ها در اومد گفتند زو بازی کنیم. این بازی که از اصلی ترین پایه های این روز محسوب میشه و آخر خنده س رو به روش همیشگی شروع کردیم.
تو این بازی افراد دو گروه میشن و یه گروه زو میکشه و هر دفعه به نوبت یه نفر داوطلب میشه که زو بکشه. داوطلب زو کشون وارد میدان میشه و سعی می کنه به افراد تیم مقابل دست بزنه و برگرده. اگر هیچ تماسی صورت نگیره که داوطلب جون سالم بدر برده! اما در صورتی که یکی از افراد تیم مقابل مورد اصابت قرار بگیره، افراد تیم مقابل میریزن رو سرش، پاشو میگیرن و میندازنش رو زمین و سعی می کنن داوطلب بیچاره! رو بکشن طرف خودشون و از طرف دیگه تیم داوطلب سعی می کنن اونو به طرف خودشون بکشن تا نبازه. به همین طریق این حمله و هجوم و کشمکش ادامه پیدا می کنه. این وسط، برادر عزیز، عامل اصلی ایجاد خشونت و اغتشاش و تقلب شده بود وگرنه دخترا فکرشم نمی کردن که بشه اینطوری هم بازی کرد!
یه بار که من زو می کشیدم دو تا از دختر عمه های عزیز هجوم اوردن منو بگیرن که کله هاشون خورد به هم و هر دو گیج و منگ افتادن زمین. خوشبختانه چیزیشون نشد ولی مثل اینکه خیلی دردناک بوده تا حدی که اشک یکیشون جاری شد و به همین دلیل این بازی تعطیل شد.
بعد از اون تصمیم گرفتند که “دستش ده” بازی کنند، البته دستش ده که نه، فوتبال امریکایی! بعضی مواقع که توپ دست یکی می افتاد یه عده می ریختن رو سرش تا توپ رو از چنگش در بیارن! از خنده داشتیم می مردیم! همین اتفاق واسه منم افتاد. همه بچه ها ریخته بودند رو سرم ولی من توپ رو ول نمی کردم. البته تلاش بیهوده ای بود، آخرش توپ رو از چنگم در اوردن. باز هم برادر عزیز این بازی رو به خشونت کشیده بود و باعث بد آموزی به بقیه بچه های فامیل شده بود. یه بار دختر عموی عزیز چنان حمله ای برای گرفتن توپ به من کرد که هر دو زمین خوردیم و پای من خورد به تنه درخت بریده ای که روی زمین بود. خیلی پام می سوخت، وقتی اومدیم خونه دیدم پوستش کنده شده اما خون نیومده. خوب، بازیه دیگه، پیش میاد.
خلاصه تا غروب همین بازی رو ادامه دادیم چون بازی نسبتا بی خطری بود.(!) بعدشم کنار آتیش آش رشته خوردیم. بعد از اون هم یواش یواش بساطو جمع کردیم و خداحافظی کردیم و هر کی رفت خونشون. وقتی رسیدیم خونه از خستگی روی پاهام بند نبودم با این وجود دوش گرفتم و بعدشم خوابیدم.

اینم از گزارش سیزده بدر ما. امیدوارم این روز به شما هم خوش گذشته باشه، واسه من که اینطور بود.