سلامتی

سر جلسه امتحان معارف نشسته بودم یه ۵ دقیقه ای مونده بود تا امتحان شروع بشه. دیدم یه آقایی بچه به بغل وارد کلاس شد دقت که کردم دیدم بچه نیست. یکی از این مرد کوچولوها بغلشه، اما خیلی کوچکتر از اونا، کله اش رشد کرده بود اما بدنش تقریبا هم قد یه بچه ۴ یا ۵ ساله بود. خلاصه اومد و پسره رو نشوندش ۲ تا صندلی اونورتر از من و رفتش. پسره بعد چند لحظه پرسید اینجا امتحان گسسته است؟ بهش گفتیم نه اشتباه اومدی اینجا معارفه! دیدم داره سعی می کنه که بره اما مشخص بود که نمیتونه راه بره. بهش گفتم کمک میخواین؟ سر تکون داد و گفت آره. رفتم بغلش کردم و راه افتادیم به سمت بیرون. مسئول امتحان گفت محل امتحانش کلا یه ساختمون دیگه ست. میخواست زنگ بزنه به پدرش که اورده بودش، اما تو ساختمون از این دستگاههای ضد موبایل گذاشته بودن. ۳ طبقه رفتیم پایین و از ساختمون خارج شدیم. گفت منو همینجا بذار تا زنگ بزنم بابام بیاد. یه جایی نشوندمش و با گوشیش زنگ زد به پدرش که بیاد ببردش و خیلی تشکر کرد و گفت برو به امتحانت برس. منم باهاش خدافظی کردم و رفتم سر جلسه.

انقدر دلم براش سوخت…. چقدر سخته که آدم نتونه راه بره و تا آخر عمر به بغل پدر و مادر یا صندلی چرخدار نیاز داشته باشه. واقعا زندگیمون چقدر دردناک میشد اگه سرنوشتمون مثل سرنوشت چنین آدمهایی میشد…. یا اینکه چه حسی داشتیم اگر والدین چنین بچه هایی بودیم؟

فکر کردین تا حالا؟