و این قصه ادامه دارد

به نقل از وبلاگ شب کلاه:

جلوی خونه ما یه دیواره که روش چیزهای زیادی نوشته می شه :
یکی می ره با رنگ سبز روی دیوار می نویسه ” ما هستیم ”
یکی دیگه می ره با رنگ مشکی کنارش می نویسه ” با ولایت فقیه ” که تا اینجا می شه ” ما هستیم با ولایت فقیه ”
همون اولی می یاد کنارش با سبز می نویسه ” در خلا ” که خلا در لهجه ما یعنی دستشویی، تا اینجا می شه ” ما هستیم با ولایت فقیه در خلا ”
اون دومی با رنگ مشکی کنارش می نویسه ” ء امام زمان ” که تا اینجا می شه ” ما هستیم با ولایت فقیه در خلاء امام زمان ”
و این قصه ادامه دارد . . .

حادثه

خیابون تاریک و خلوت بود. با سرعت نزدیک به ۱۰۰ داشتم رانندگی میکردم. یهو دوید وسط خیابون. اصلا فکرش رو هم نمیکردم کسی اونطرفا بخواد از خیابون رد بشه. انقدر سریع این اتفاق افتاد که نتونستم به ترمز فکر کنم. اتفاقی که نباید می افتاد افتاد… ناخواسته کشتمش. با بغض داد زدم کشتمش! خیلی ناراحت شدم … البته تقصیر خودش هم بود. آخه اصلا هیچ ماشینی پشت سر و جلوم نبود. اگر صبر می کرد راحت میتونست از خیابون رد بشه… اما اتفاقی بود که افتاده کاریش نمیشد کرد. مطمئن بودم که مرده در نتیجه به راهم ادامه دادم … گربه ی بیچاره دلم براش خیلی سوخت

حیوانات هم چیزی به اسم خودکشی دارن؟!