سربازی

هرچی میگذره دارم به سربازی رفتن نزدیکتر میشم. کمتر از ۲ ماه تا اعزام مونده با این وجود نمیدونم چرا حس بدی نسبت به سربازی رفتن ندارم. نه اینکه خوشم بیاد، میخوام ببینم که واقعا توی این دوران به آدم چی میگذره. حالا بد هم گذشت بذار بگذره حداقل زندگیم از یکنواختی درمیاد و دیگه از صبح تا شب سرکار نمیرم. بعد از تموم شدن دانشگاه و دور موندن از کلی از دوستها بازم دلم میخواد که برگردم توی یه جمع شلوغ دوستانه.
فکر می کنم همه چیز داره جوری پیش میره که حتما باید این سربازیه رو برم لابد اینطوری برام بهتره. البته دور از ذهن نیست که یه روز بیام اینجا و از سربازی بنالم. راستش یه کمی هم بخاطر پولی که توی این مدت بخاطر سرکار نرفتن از دست میدم دلم میسوزه…

یه چیز دیگه روزها به طرز عجیبی مثل برق و باد دارن میگذرن. انگار زمانی که میگذره نصف شده باشه. اصلا باورم نمیشه ۳ هفته دیگه عیده. تا چشم به هم میذاری ماه گذشته شاید بخاطر اینه که چون روزا همش پای کامپیوترم و کار طراحی وب رو خیلی دوست دارم اینطوری باشه…

خواهران و برادران

یاد یه خاطره ای از دوران دانشگاه افتادم:
توی دانشگاه یه سری زمین ورزشی دور پوشیده ای بود برای کلاس های تربیت بدنی دخترا. اما بعضی روزها هم به پسرا اختصاص داده میشد. کلاس تربیت بدنی ۱ ما هم اونجا برگزار شد.
یه بار که روز کلاس پسرها بود و من داشتم به سمت در ورودی زمین میرفتم یه آقایی منو از فاصله دور دید و گفت: آهای پسر مگه نمیبینی اون بالا نوشته زمینهای ورزشی خواهران؟! ظاهراً متوجه قضیه نبود. منم چون لحنش مودبانه نبود بهش گفتم: خوب اونها خواهرای ما هستن و ما جز برادران. خواهر و برادر هم که به هم محرمن پس نباید مشکلی باشه!!
یارو یه نگاه غضب آلودی به من کرد. منم سریع وارد زمین ورزش شدم.

شانس اوردم که یارو آدم کله گنده ای نبود وگرنه میتونست یقه ام رو بگیره و به جرم زبون درازی تا حراست دانشگاه ببره!

یه جمله طنزی بود که می گفت: سالروز ************* ملت، برافراشته شدن پرچم ذلت، خواهر و برادر شدن بی علت، ۲۲ بهمن مبارک باد!
(اگه جای اون قسمتش که سانسور کردم نمیدونین چی باید بذارین، توی گوگل سرچ کنین پیدا میشه)