نظرات قدیمی

داشتم یه نگاهی به بک آپ کامنتهای وبلاگ قدیمیه مینداختم گفتم خوبه  مثل اون پست inbox من، بعضی هاشو اینجا کپی کنم

(توضیح: به بعضی از کامنتها جواب داده بودم)

مهدی:
سلام
مرسی که سر زدی به وبلاگم جیگر!
خدا قوت حالا چی شده از این باکست زدی؟
اگه راست می گی از اوت باکست بزن!

اگه جرات داری
————————-
سپهر: بچه برو خونتون! توقف بیجا مانع کسب است!!
با اوت باکس مردم چیکار داری؟!
:دی

جواد:
سلام سپهر جان
غبطه می خورم که میتونی در این مراسمات شرکت کنی، امیدوارم که حالت خوب باشه و مشکلی وجود نداشته باشه. همه ما میدونیم که پیروزی نزدیکه. اگر شد یه خورده جای ما هم کتک بخور بعداً که خدمت رسیدم حسابی تلافیش رو سرم در بیار! مواظب خودت باش و خدا نگهدارت باشه.

کیوان:
این بلاگت چرا ایقدر سبزه .. نگو که طرفدار موسوی هستی ..

داریوش:
به به به
چه سایته خشنگی
میدی باهاش عکس بندازیم
راستی تولدت هم مبارک عزیزم
هم سن شدیم!

Continue reading “نظرات قدیمی”

آدمها از بالا!

قبل از اینکه دوره آموزشی شروع بشه داشتم پادگان رو توی گوگل ارت نگاه می کردم، یه سری نقاط توی یه محوطه بزرگ توجه ام رو جلب کرد.(این عکس) پیش خودم فکر کردم که اینا چی میتونن باشن؟ بعد از آموزشی فهمیدم که همه اون نقاط سربازها بودن. که برای امتحان پایان دوره اینطوری توی میدان صبحگاه روی زمین نشستن. این اتفاق هر دو ماه یه بار به مدت یک ساعت اتفاق میفته که مقارن شده با لحظه عکس برداری گوگل. توضیح اینکه اندازه میدان ۱۳۰ متر در ۲۰۰ متره و با یه ضرب تقریبی میشه گفت حدود ۹۰۰ نفر توی میدان هستن.

شیراز

لعنت به این شانس! افتادم شیراز.

آموزشی رو با بیخیالی تمام خیلی راحت گذروندم اما هرچی فکر می کنم نمیتونم از ۱ سال و سه ماه باقی مانده بگذرم. واقعا زور داره بری بیگاری از جیبت بخوری اونم توی یه شهر دور.

یه ذره هم دقت نمی کنن که ملت کمتر اذیت بشن. شیرازیا رو مینداختن تهران، تهرانی ها رو شیراز.

دارم سعی می کنم با این قضیه کنار بیام.

کاش پارتی داشتیم و میشد یه کاری کرد…

مشایعت

همه به خط شدیم و فرمانده داره طرز مشایعت با سر رو توضیح میده. میگه وقتی یه بازدید کننده داره از جلوی صف ها رد میشه باید گردنتون رو به سمتش بچرخونید و با حرکت سر و چشم اون رو دنبال کنید تا بره…

مرخصی گرفتیم با چند نفری از دوستان داریم تو خیابون راه میریم یهو یکیشون یه آبسرد کن میبینه. کیفشو میده به ما و با ورجه وورجه و جینگولک بازی میدوئه به سمت آبسردکن! تمام مردم اون دور و بر هم با سر مشایعتش میکنن!!

ما خودمون رو میزنیم به اون راه که یعنی این با ما نیست!

تولدمون مبارک

امروز روز تولد من و وبلاگه. من ۲۵ ساله شدم و وبلاگ  ۵ ساله شد. تولد هردومون مبارک.
موقع جابجا کردن پست ها به این هاستی که گرفتم دیدم حسم نسبت به بعضی از پست ها واقعا عوض شده اما با این وجود پاکشون نکردم
مثلا اون موقعی که بنیامین گوش میدادم… سال بعدش حتی وقتی آلبوم بعدیش اومد اصلا نرفتم به آهنگاش گوش کنم…
یه چیز ها و یه کارها و یه آدمایی هستن که همیشه برا آدم تازگی دارن، اما بعضی از اونا زود کهنه میشن…

اردوگاه

رفتیم اردوگاه. ۴ روز اونجا بودیم. خوب بود مثل پیک نیک. زندگی در شرایط نه چندان سخت و چادر هایی که باید ۱۰ نفره توش می چپیدیم.  هوا هم روزها نه زیاد گرم بود و شبها نه زیاد سرد. خوب موقعی رفته بودیم
دور هم سر یه سفره غذا خوردن، تو سر کله هم زدن قبل از خواب و از خنده روده بر شدن از دست کارهای رفقا و … در کل دست کمی از یه تور چند روزه به مناطق خوش آب و هوا نداشت

لذت ها

چند تا لذت همیشه برا آدم وجود داره اما تو پادگان خیلی بیشتر محسوسه. از جمله:

۱- لذت نوشیدن آب. وقتی از تشنگی داری میمیری و کلی عرق ریختی آب خنک بهترین چیزیه که میتونه نجاتت بده

۲- لذت بوفه رفتن. اونم بوفه ای که هرچی بخوای توش موجوده

۳- لذت دراز کشیدن یا خوابیدن. بعد از یه روز فعالیت وقتی ساعت ۶ عصر به تخت برمیگردی فقط دراز کشیدن روی تخت میتونه خستگی رو از تن در کنه