یادداشت ها

از اونجایی که به کامپیوتر اینترنت دار دسترسی ندارم، تصمیم گرفتم نوشته هام رو با موبایل به شکل twit بنویسم و بفرستم رو بلاگ

***

اومدیم شاهچراغ توی صحن خوابیدیم اما ده دقیقه یه بار میان بیدارمون می کنن

***

آسایشگاه اینجا وضعیت جالبی داره. یه جور به هم ریختگی و بی قانونی که بعد از دوره قانونمند آموزشی خیلی به دل میچسبه

***

دو تا ستاره نقره ای خوشگل روی هر کدوم از شونه هامه. سربازهای بیچاره چنان با حسرت بهشون نگاه میکنن که دل آدم کباب میشه. حتما پیش خودشون میگن کاش درس خونده بودیم…

***

ساعت ۱۱ شب. دراز کشیدم روی چمنهای پارک، زیر سقف آسمون. باد خنکی داره میاد و موزیک توی گوشم داره پخش میشه…
داشتم فکر می کردم تاحالا چنین وضعیتی رو تجربه نکردم…

***

خیلی از هم دوره ای ها از اینکه همه به جای جناب سروان، مهندس صداشون میکنن شاکی هستن. اما من بهشون میگم همین اسم مهندسه که تا آخر براتون میمونه