خداحافظی

خوب دیگه برگشتم به زندگی عادی. تموم شد. ۱۷ ماه خدمت. اولش به نظر نمیرسید اما حالا که تموم شده به نظر زود گذشته…
خداحافظی از فرمانده قسمت و جانشینش خیلی سخت بود. البته فرمانده که چند روزی مرخصی بود. جانشینش هم موقع خداحافظی که رسید رفت بیرون. میدونستم بخاطر اینه که نمیتونه خداحافظی کنه… چه آدمای نازنینی بودن. میون اون همه آدمای کج و کوله شانس اوردم که با همچین آدمایی همکار بودم… خوب شد نبودن هیچکدوم وگرنه یه دست سیر گریه میکردیم… بعدش دیگه من بودم و حال داغونم و آخرین برگشتن از پادگان به شهر….

دلم براشون تنگ شده…

داره تموم میشه…

سربازی هم در آستانه تموم شدنه. ۳ روز مونده که باید برم تسویه حساب کنم و برگردم. خدمت هم زود گذشت، کلی پول خرج شد کلی وقت تلف شد اما خیالی نیست وقت برای زندگی زیاده میشه جبرانش کرد. این همه سال میخوایم زندگی کنیم یه سال و نیمش هم اینطوری گذشت. تجربه خوبی بود. سر کله زدن با ارتشی ها! اعصاب خوردی ها! البته من که از همه بیخیال تر بودم. میگفتم چه خوبه که اینجوریه! بدتر از این هم میتونست باشه!! بعد مدتها یه جیزی نوشتم. در آینده بیشتر مینویسم. کم کم باید دنبال کار بگردم… ببینم چی میشه…