ناگهان

ناگهان زنگ میزند تلفن ناگهان وقت رفتنت باشد
مرد هم گریه میکند وقتی سر من روی دامنت باشد
بکشی دست روی تنهاییش بکشد دست از تو و دنیات
واقعا عاشق خودش باشی واقعا عاشق تنت باشد
رو به رویت گلوله و باتوم پشت سر خنجر رفیقانت
توی دنیای دوست داشتنی بهترین دوست دشمنت باشد
دل به آبی آسمان بدهی به همه عشق را نشان بدهی
بعد در راه دوست جان بدهی دوستت عاشق زنت باشد
دل به آبی آسمان بدهی به همه عشق را نشان بدهی
بعد در راه دوست جان بدهی دوستت عاشق زنت باشد
چمدانی نشسته بر دوشت زخم هایی به قلب مغلوبت
پرتگاهی به نام آزادی مقصد راه آهنت باشد
عشق مکثیست قبل بیداری انتخابی میان جبر و جبر
جام سم توی دست لرزانت تیغ هم روی گردنت باشد
خسته از انقلاب و آزادی فندکی در میاوری شاید
هجده تیر بی سرانجامی توی سیگار بهمنت باشد
دل به آبی آسمان بدهی به همه عشق را نشان بدهی
بعد در راه دوست جان بدهی دوستت عاشق زنت باشد
دل به آبی آسمان بدهی به همه عشق را نشان بدهی
بعد در راه دوست جان بدهی دوستت عاشق زنت باشد

شاهین نجفی – ناگهان

حال همه‌ی ما خوب است اما تو باور نکن!

سلام!
حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!

تا یادم نرفته است بنویسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
می‌دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نیامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست!
راستی خبرت بدهم
خواب دیده‌ام خانه‌ئی خریده‌ام
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌دیوار … هی بخند!
بی‌پرده بگویمت
چیزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه
یک فوج کبوتر سپید
از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد
باد بوی نامهای کسان من می‌دهد
یادت می‌آید رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟
نه ری‌را جان
نامه‌ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه،
از نو برایت می‌نویسم
حال همه‌ی ما خوب است
اما تو باور نکن!

شعر: علی صالحی

دارم میرم

روزها و شبهایم در رهن تقویمند
تقدیر من اینه من مغلوب تقدیرم
این تصمیم من نیست من تسلیم این جاده م
دارم میرم

روزهام همه ترس از
رسیدن شب بود
روز و شبم هر دو
در بند ظلمت بود
این تاریکی ممتد
اسمش شب جاده است
دارم میرم

دارم میرم از این شهر و
از این آشوب و این غوغا
دلم خسته است ولی روزهام
همه افسوس و نیست فردا
بجز کابوس یک بن بست
در پایان تلخ راه
دارم میرم

رفتن به از ماندن
شعری که میخوانم
من مسافرم چیزی
جز رفتن نمیدانم
من جایی نمیشینم
جایی نمی مانم
دارم میرم

کیوسک – دارم میرم

و امروز برف می بارید

سرما بیداد می کند و من یک دانشجوی ساده با پالتویی رنگ رو رفته، در یکی از بهترین شهرهای اروپا، دارم تند و تند راه میروم تا به کلاس برسم. نوک بینی ام سرخ شده و اشکی گرم که محصول سوز ژانویه است تمام صورتم را می پیماید و با آب بینی ام مخلوط میشود. دستمالی در یکی از جیب ها پیدا می کنم و اشک و مخلفاتش را پاک می کنم و خود را به آغوش گرمای کلاس میسپارم.

استاد تند و تند حرف میزند، اما ذهن من جای دیگری است.

برف شروع میشود، آنرا از پنجره کلاس می بینم و خاطرات مرا میبرد به سالهای دور کودکی …

وقتی صبح سر را از لحاف بیرون آورده و اول به پنجره نگاه میکردیم و چه ذوقی داشت وقتی میدیدی تمام زمین و آسمان سفیدپوش است و این یعنی مدرسه بی مدرسه … پس خودت را به خواب شیرین صبحگاهی میهمان میکردی و مواظب بودی انگشتان پاهایت بیرون از لحاف نماند که یخ بکند … خاطرات مرا به برف بازی با دستکش های کاموایی میبرد که اول سبک بودند و هرچه میگذشت خیس تر میشدند و سنگین تر … یاد لبو های داغ و قرمز که مادر می پخت و از آن بخار بلند میشد و حالا دختری تنها و بی پول و بی پناه که در یک سوییت دوازده متری زندگی میکند و با کمک هزینه ۳۰۰یوری دانشگاه باید زندگی کند و درس بخواند …

Continue reading “و امروز برف می بارید”

غم رفتن

اون شب چندتا از فامیل، مهمون خونشون بودن. تا آخرین لحظه روی پای خودش ایستاد و شاد بود و میخندید..وقتی قبلش گرفت و زمین افتاد پسر بزرگترش بغلش کرد. به دقیقه نکشید که برای همیشه رفت. دیگه کاری از دست آمبولانس و اتاق احیا هم بر نیومد…

پدر بزرگ عزیز، رفتی و راحت شدی… روحت شاد

کارت تلفن!

واسه منم از این کارت تلفنا فرستادن در خونه… روش نوشته کارت پایان خدمت! یه عکس بیرنگ از خودم روش چاپ شده بسختی میتونم تشخیص بدم خودمم! جای شکرش باقیه که اوردنش تا دم در خونه و گم و گور نشده…

خداحافظی

خوب دیگه برگشتم به زندگی عادی. تموم شد. ۱۷ ماه خدمت. اولش به نظر نمیرسید اما حالا که تموم شده به نظر زود گذشته…
خداحافظی از فرمانده قسمت و جانشینش خیلی سخت بود. البته فرمانده که چند روزی مرخصی بود. جانشینش هم موقع خداحافظی که رسید رفت بیرون. میدونستم بخاطر اینه که نمیتونه خداحافظی کنه… چه آدمای نازنینی بودن. میون اون همه آدمای کج و کوله شانس اوردم که با همچین آدمایی همکار بودم… خوب شد نبودن هیچکدوم وگرنه یه دست سیر گریه میکردیم… بعدش دیگه من بودم و حال داغونم و آخرین برگشتن از پادگان به شهر….

دلم براشون تنگ شده…

داره تموم میشه…

سربازی هم در آستانه تموم شدنه. ۳ روز مونده که باید برم تسویه حساب کنم و برگردم. خدمت هم زود گذشت، کلی پول خرج شد کلی وقت تلف شد اما خیالی نیست وقت برای زندگی زیاده میشه جبرانش کرد. این همه سال میخوایم زندگی کنیم یه سال و نیمش هم اینطوری گذشت. تجربه خوبی بود. سر کله زدن با ارتشی ها! اعصاب خوردی ها! البته من که از همه بیخیال تر بودم. میگفتم چه خوبه که اینجوریه! بدتر از این هم میتونست باشه!! بعد مدتها یه جیزی نوشتم. در آینده بیشتر مینویسم. کم کم باید دنبال کار بگردم… ببینم چی میشه…

تولد

یه سال دیگه هم به سنم اضافه شد. تولدم مبارک. عمر چقدر زود میگذره… امیدوارم وقتی که سنی ازم گذشت به دوران جوانی غبطه نخورم.

۲۶ ساله شدم. خیلیه نه؟ سنم به خودم نمیاد! سنم جلو زده از خودم. دلم نمیخواد پیر بشم. شوهر خالم چند روز پیش بهم میگفت وقتی من ۲۶ سالم بود ۲ تا بچه داشتم. چه حوصله ای داشته! اصلا حوصله زن و بچه رو ندارم…

۶ سالش شد… وبلاگ رو میگم… تولدش مبارک. خوبه که اینجا رو دارم با اینکه چیز زیادی ندارم توش بنویسم.. فقط برا ثبت گذر عمر خوبه و حسی که توی یه روز داشتی… راستی چرا دیگه دست و دلم به نوشتن نمیره؟

سربازی هم خوب داره میگذره! کی فکرشو میکردم روزی برسه که پیش خودم بگم تقریبا سه ماه دیگه مونده… دوران خوبیه ها اما خوبه فقط یه بار تو زندگیه آدمه!

شباهت

سربازی برای پسرها مثل حاملگی برای خانوم ها میمونه…
هر دو آدم رو از قیافه میندازه و هرکی هم به آدم میرسه میپرسه چند ماهته؟!